ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

418

قصص الانبياء ( فارسى )

فرستاد و رسول را عليه السّلام بخواند . رسول درآمد و از همه برگذشت و بر - پهلوى ابو طالب بر تخت بنشست . ايشان گفتند كه بنگر كه حرمت چگونه بر جاى ماند كه ما از حرمت تو بر تخت نيامديم و وى بر تخت تو مىنشيند ! ابو طالب روى برسول كرد و گفت مىشنوى كه چه مىگويند ؟ رسول گفت مىشنوم ليكن ايشان سزاى آن نيند كه ايشان را حرمت دارم . ايشان گفتند يا محمّد تو دعوى پيغامبرى مىكنى حجّتى پيدا كن تا بدانيم كه تو پيغامبرى و اگر نه ازين گفتار بازگرد . رسول عليه السّلام گفت هرچه شما بخواهيد خداى تعالى بدهد . سنگى بزرگ در خانهء ابو طالب افكنده بود ، گفتند آن خواهيم كه درختى ازين سنگ برآيد و به هوا در شود ، و شاخى سوى مشرق شود و شاخى سوى مغرب . در ساعت جبريل امين آمد و گفت يا محمّد دعا كن كه حق تعالى اين درخت پيش از آسمان و زمين درين سنگ آفريده است . رسول صلوات اللّه عليه دعا كرد آن سنگ بشكافت و آن درخت پديد آمد بقدرت خداى تعالى . بديدند و عجب داشتند و گفتند باز دعا كن تا ناپديد شود . ] a 502 [ دعا كرد در ساعت درخت ناپديد شد . گفتند اينك استاد جادوى ! و بصنع حق و معجزهء رسول او نگرويدند و ايمان نياوردند . پس گفتند يا محمّد اكنون تو يك روز خداى ما را بپرست تا ما يك ماه خداى ترا بپرستيم . جبريل آمد و سورة آورد : قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ . لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ . الى آخره . « 1 » و باخبار آمده است كه رسول از طايف باز آمد در حرم بيستاد و قرآن مىخواند . جماعتى از پريان مىگذشتند آواز رسول عليه السلام بشنيدند ، به قرآن

--> ( 1 ) - سورة الكافرون